ماجرا دیروز1 پری
دیروز حالم بد بودتا صبح خوابم نبرد
هی دلم و کمرم درد گرفت یهو دیدم انگار دسشویی دارم 
در حالی که نداشتم تا رفتم دسشویی دیدم ای وایییییییییی پری اومده اونم 7 روز زود تر
خوابم میومد درد داشتم چشمام باز نمیشد امیدم رفته بود سرکار
قش کردم خوابیدم تا وقتی اومد کم کم بلند شدم از جام ولی قیافم تابلو بود
نمیتونستم از درد بلند شم خوشحالو خندون اومد خونه
اومد خودشو لوس کنه که اره من روزه هستمو من نازشو بکشم
ولی من حرف نمیتونستم بزنم 
یه نیم ساعتی لو ندادم جریانو اونم هی حال فولیا رو میپرسید 
هی دست میکشید روشیکمم 
داشت اواز میخوند که دیدم نمیشه نگم مونده بودم چطوری بگم
اشک تو چشمام جمع شده بود
هنوز میخواستم حرف بزنم که تشنج شروع شد
اومد کنارم کمک کرد برم رو تخت گفت چی شده؟؟؟
گفتم پریود شدم
خندید یه خنده تلخ 
گفت فدای سرت یه ماه دیگه خوشحالم که سالمی اما رفت تو خوش
منم یه هو تب کردم 
لرز کردم کلاداغون
بیچاره زبون روزه بلند شد رفت ابمیوه گرفتن نوشابه گرفت
چایی درست کرد ...یه سره دستش به دهنم بود
گفت نهار گیرم نیومد
خودش غذا درست کرد
داد خوردم ولی تشنجم کم نمیشد همش پرش داشتم
اومد کنارم که غذا بده بهم دستام پرشاش زیاد شد صورتشو خط انداختم با ناخونام فقط خندیدو من هی خجالت کشیدمو گریه کردم
اینقدر مسخره بازی در اورد هی اشکامو پاک کرد
دید تبم پایین نمیاد رفت اب پاش اورد بدنمو خیس میکرد 
دوتا مسکن هم بهم داد که من دیگه قش کردم نفهمیدم چی شد 

فقط هر چند دقیقه حس میکردم بدنم خنک میشه بعد 5 ساعت بیدارشدم 
دیدم امید هنوز رو سرمه و با دستمال خیس بدنمو خنک میکنه ولی رنگم زد چشما بادکنک
افطلرم که نداشتیم دعوت بودم خونه مامانم ولی ساعت 7 بود تا من بلند شدمو اماده شدم رفتیم ازافطار نیم ساعت گذشت و من شرمنده شوهرم شدم الان دلم میخواد بترکه اینا رو که مینویسم 
ابروم دوباره جلوش رفت
موندم خونه مامانم دلم میخواد برم خونه خودم اما حالم خوب نیست
شاید موندم تا دوشنبه جواب ازمو گرفتم بعد رفتم شایدم شب برم نمیدونم






ماجرا دیروز1 پری
